یه پوشه دارم که یه جورایی این روزها با من حرف میزنه در مورد سنم ...وضعیت مالی ....خیلی چیزها را به یادم میاره .......با نگاه کردن به پاسم متوجه میشم که چند مدت دیگه باید پاس مجدد بگیرم ، همه مدارک شخصی ام تو خودش جا داده ...یه جورایی دلم نمی خواهد یکی از اونها را لمس کنم دلم نمی خواد بازش کنم ....خیلی وقت بود که به سراغش نرفته بوم .....رفتم بازش کردم صفحه اول که بهم گفت فردا قراره یک سال دیگه بزرگتر شی ....یک سال دیگه توی این دنیا باشی و هی خودت و آدم های اطرافت را بیشتر بشناسی ...خیلی چیزها را بهم گفت ....یه جورایی به صفحه دومش حس خوبی ندارم ... چون من قلبی فراموش کردم ولی هنوز اسممون تو شناسنامه همدیگه هست ....صفحه سومش هم باز خوشم نمیاد چون اون هم من را به بازی گرفت اون به نظر من توجه نکرد ....ولی من که هیچ کدام از صفحه ها را باور ندارم دیگه خیلی وقته به تاریخ و زمان اهمیت نمی دم خیلی وقته که دیگه فقط به خود خودم توجه می کنم ......نمی دونم قراره توی این یک سال چی واسم بیش بیاد ....ولی واسه خودم بهترین ها را آرزو می کنم...شادترین روزها ....موفقیت ،سلامتی .....همه چیز خوب ،خوب ،سبز ،سبز شاد ،شاد ..............تولدت مبارک نازنیم .
تولد پارسالم به باد میارم که خونه مامان یه تولد مفصل گرفتم .....آرشیو عکسام نگاه می کنم دو سری عکس بیشتر ندارم یه سری سال 84 که همه دوستام بودن ...یه سری هم عکس های پارسال ...نمی دونم امسال اصلا کسی یادش هست که فردا تولدم یا نه ؟خوب منتظر می مونم ....ولی مهم نیست اگه کسی هم یادش نباشه مهم ابنه که خودم یادم بوده مگه نه ؟
پ.ن :این دو هفته به طور عجیبی درگیر بودم ،جمعه . شنبه 6 تا امتحان داشتم .الان هم تا اخر هفته باید کلی کار به استادام تحویل بدم .....این هفته آخری که کلاس میرم ....به همین زودی ترم یک تمام شد....
پ.ن:دبستان که بودم هر وقت که مامان تو خونه نبود از فرصت استفاده می کردم تا وقتی که بر میگشت از عینکش استفاده می کردم ....یادمه تا راهنمایی برخی اوقات به بهونه های مختلف می رفتم چشم پزشکی شاید عینک واسم تجویز کنه ولی دبیرستان دیگه بی خیال شدم طبق برنامه های بابا هر سال باید چکاپ می کردیم هر سال هم دکتره میگفت چشمات هیچ وقت به عینک نیاز پیدا نمیکنه ....ولی این روها به ارزوم رسیدم ....ولی با این چشم های جدیدم می خام دیگه خوش بین باشم تا جایی که بتونم فقط مثبت ببینم ...
پ.ن:حالم امروز از لحاظ جسمی خیلی خوب نبود ،یه جای بدنم گرمه گرم یه جا سرده سرد نمی دونم خیلی خیلی خسته هستم ......تو موقع نوشتی این پست با یکی صحبت کردم یه جورایی به آدمهایی که دائم مبگن ما سرمون شلوغه وقت نداریم حس خوبی ندارم واست ارزو می کنم اونقدر سرت شلوغ نشه که یه زمانی خودت را هم فراموش کنی به خودت هم بگی من وقت ندارم
ببين خنده دار نخواهد بود
اگر تمام جانوران باغ وحش آزاد شوند
و به من و تو نگاه کنند؟
و خنده دار نخواهد بود
اگر آنها ما را توی قفس بگذارند
و کانگوروها و خروس جنگی ها پشت قفس سن ما را حدس بزنند!
و خنده دار نخواهد بود
اگر کرگدن ناگهان فرياد بزند:
زياد به قفس نزديک نشويد من می ترسم!
چون آدمها واقعا خطرناک هستند
|
+| نوشته شده توسط
الهام در دوشنبه هجدهم آبان 1388
|