تبليغاتX
narges.blogfa.com
 من امروز من فردا ....؟

یه پوشه دارم که یه جورایی این روزها با من حرف میزنه در مورد سنم ...وضعیت مالی  ....خیلی چیزها را به یادم میاره .......با نگاه کردن به پاسم متوجه میشم که چند مدت دیگه باید پاس مجدد بگیرم ، همه مدارک شخصی ام تو خودش جا داده ...یه جورایی دلم نمی خواهد یکی از اونها را لمس کنم دلم نمی خواد بازش کنم ....خیلی وقت بود که به سراغش نرفته بوم .....رفتم بازش کردم صفحه اول که بهم گفت فردا قراره یک سال دیگه بزرگتر شی ....یک سال دیگه توی این دنیا باشی و هی خودت و آدم های اطرافت را  بیشتر بشناسی ...خیلی چیزها را بهم گفت ....یه جورایی به  صفحه دومش حس خوبی ندارم ... چون من قلبی فراموش کردم ولی هنوز اسممون تو شناسنامه همدیگه هست ....صفحه سومش هم باز خوشم نمیاد چون اون هم من را به بازی گرفت اون به نظر من توجه نکرد ....ولی من که هیچ کدام از صفحه ها را باور ندارم دیگه خیلی وقته به تاریخ و زمان اهمیت نمی دم خیلی وقته که دیگه فقط به خود خودم توجه می کنم ......نمی دونم قراره توی این یک سال چی واسم بیش بیاد ....ولی واسه خودم بهترین ها را آرزو می کنم...شادترین روزها ....موفقیت ،سلامتی .....همه چیز خوب ،خوب ،سبز ،سبز شاد ،شاد ..............تولدت مبارک نازنیم . 

تولد پارسالم به باد میارم که خونه مامان یه تولد مفصل گرفتم .....آرشیو عکسام نگاه می کنم دو سری عکس بیشتر ندارم یه سری سال 84 که همه دوستام بودن  ...یه سری هم عکس های پارسال ...نمی دونم امسال اصلا کسی یادش هست که فردا تولدم یا نه ؟خوب منتظر می مونم ....ولی مهم نیست اگه کسی هم یادش نباشه مهم ابنه که خودم یادم بوده مگه نه ؟

پ.ن :این دو هفته به طور عجیبی درگیر بودم ،جمعه . شنبه 6 تا امتحان داشتم .الان هم تا اخر هفته باید کلی کار به استادام  تحویل بدم .....این هفته آخری که کلاس میرم ....به همین زودی ترم یک تمام  شد....

پ.ن:دبستان که بودم هر وقت که مامان تو خونه نبود از فرصت استفاده می کردم تا وقتی که بر میگشت  از عینکش استفاده می کردم ....یادمه تا راهنمایی برخی اوقات به بهونه های مختلف می رفتم چشم پزشکی شاید عینک واسم تجویز کنه ولی دبیرستان دیگه بی خیال شدم طبق برنامه های بابا هر سال باید چکاپ می کردیم هر سال هم دکتره میگفت چشمات هیچ وقت به عینک نیاز پیدا نمیکنه ....ولی این روها به ارزوم رسیدم ....ولی با این چشم های جدیدم می خام دیگه خوش بین باشم تا جایی که بتونم فقط مثبت ببینم ...

پ.ن:حالم امروز از لحاظ جسمی خیلی خوب نبود ،یه جای بدنم گرمه گرم یه جا سرده سرد نمی دونم خیلی خیلی خسته هستم ......تو موقع نوشتی این پست با یکی صحبت کردم یه جورایی به آدمهایی که دائم مبگن ما سرمون شلوغه وقت نداریم حس خوبی ندارم واست ارزو می کنم اونقدر سرت شلوغ نشه که یه زمانی خودت را هم فراموش کنی به خودت هم بگی من وقت ندارم


ببين خنده دار نخواهد بود
اگر تمام جانوران باغ وحش آزاد شوند
و به من و تو نگاه کنند؟
و خنده دار نخواهد بود
اگر آنها ما را توی قفس بگذارند
و کانگوروها و خروس جنگی ها پشت قفس سن ما را حدس بزنند!
و خنده دار نخواهد بود
اگر کرگدن ناگهان فرياد بزند:
زياد به قفس نزديک نشويد من می ترسم!
چون آدمها واقعا خطرناک هستند


 

|+| نوشته شده توسط الهام در دوشنبه هجدهم آبان 1388  |
 فرهنگ لغت جامعه اسلامی
 فرهنگ لغت جدیدی را می تونم این روزها ببینم :تجاوز ،شهوت،طلاق،مواد مخدر ،قتل ،اعدام،سیگار،خشونت،اراذل و اوباش ،بدبختی، ایدز، روابط جنسی نامشروع ،تصادف ،اعدام، خود فروشی ،سارق، مفسد في الارض .این کلمات را با اتفاقهای چند روزه مقایسه می کنم ،مثل اتفاق  امروز وقتی که  نگاههای تنقر بر انگیز پسران .... را بر اون دختر عرب دیدم وقتی به طور اتفاقی حرفها را گوش می کردم که در مورد دیسکو و مشروب ....و هزاران چیز دیگه که شرمم میاد ثبتش کنم. فکرکردم کلماتی مثل صداقت، راستگویی، درستکاری ،وفاداری، و هزاران کلمه دیگر مدتهاست به خاک سپرده شده اند .مدتهاست که کسی به این چیزها بهایی نمی دهد .مدتهاست فکر می کنم که ما انسان بودنمان را به فراموشی سپرده ایم. چه کسانی متهم هستند .....من ؟شما؟...شاید هم هیچ کس مگه نه ......؟بد نیست این دو خبر را بخونید 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط الهام در سه شنبه پنجم آبان 1388  |
 واسه تو

خاطرات روزهای دانشگاه  را به یاد میارم .....روزهایی که نه من دغدغه ای داشتم نه تو و نه اونی که هم اسم من بود ،روزهایی که دغدغه هامون تنها شب امتحان بود روزهایی که من تازه اومده بودم به یزد بد جوری غربت اونجا منو اذیت می کرد ،بدجوری دلم می خواست زودتر تمام شه به اکیپ بچه بزدی بودند تنها من و نجمه یزدی نبودیم .دوستهای فوق العاده ای داشتم .هما که همیشه با اسمش معصومیت و اون صورت گردش را به یاد میارم .بهاره که راستگویی و صدای خنده هاش را نمی تونم از یاد ببرم الهامی که هم اسم خودم بود با اون لهجه ی غلیظ یزدی و مریمی که همیشه واسم یه اسوه بود تو پشتکار ،صداقت، راستگویی، انسان بودن و صبر با اون قلمی که فقط مختص خودت بود...

ولی خند های ما خیلی دوام نداشت ..الان من و تو با هم اینجا هستیم و هر دومون سنگ صبور هم شدیم .پنجشنبه بود که مثل عادت همیشگی با هم چت می کردیم و گفتی که الهام دعا کن .داداش الهام تصادف کرده رفته تو کما ...چی می تونستم بگم اینقدر پوستم کلفت شده ،اینقدر خبر بد شنیدم ،دیگه عادت کردم ....از خدا کمک خواستم خدایی که این روزها امتحانهای سختی از ماها  می گیره .....صبر کردم ،دعا کردم ....اون فقط همین یه برادر را داشت ...یادم به اون روز هایی افتاد که چندباری به خونه الهام رفته بودم و مامانش می گفت تو هم مثل الهام می مونی اینجا غریبی بیا اینجا ....

تا دیروز که نقد داستان "Spanish tragedy را داشتیم استادمون می گفت این بزرگترین تراژدی ...نقد کرد در مورد انتقام گرفتن، اعدام در مورد همه چیز بحث کردیم دلم می خواست تراژدی  ایران را واسش تعریف کنم دلم می خواست بگم داستان حوادث بعد از انتخابات ایران ،داستان ندا و سهراب، زندان اوین ....شاید هم من اشتباه می کنم شاید اینها کمدی باشند.......بعد از کالج من وتو رفتیم که واسه چند ساعتی دور از این ترادی باشیم رفتیم که یکم تو دنیای کمدی باشیم .....خوب بود اومدم خونه .به شدت گرسنه بودم دوتا لیوان اب و برنج را قاطی کردم به اتفاقهای امروز فکر کردم خیلی غرق شده بودم وقتی اومدم بیرون که بوی بدی را حس کردم اره غذا هم سوخته بود ....اومدم دراز کشیدم .....خوابم برد خواب بدی دیدم یه لحظه ساعت موبایلم چک کردم تو بودی تعجب کردم تو خواب و بیداری زنگ زدم فقط گربه می تونستم بشنوم .....آماده شدم و به دیدنت اومدم ولی تو مریم چند ساعت پیش نبودی ...صورت خندان تو کجا ....این اشکها . گریه ها .....گریه کردی ....چی بدتر از این می تونست اتفاق بیفته معشوقه تو ...... .....معشوقه ای که مربی تیم ملی ...نقاش ...شاعر ...به انسان به تمام معنا حالا در یه کشور دیگه که فاصله هوایی اونجا با ما 14 ساعته ....معشوقه ای که اتفاق های کوه دانشگاه زندگی اون را ......از سیاست متنفرم .همیشه تو زندگی با تو یکی از آرزوهام این بود که کاش تو هم  .... .کجاست ایران من ...کجاست ؟خبرها را که می خوندم در مراسم دعای کمیل هم وارد شدند ....دستگیری، دادگاه اینه معنی جمهوری اسلامی .....شاید اونها معنی جدیدی کشف کردن. شاید.....

گریه کردی ....بغض کردی ....با هم گریستیم ......خبر بد دیگه ای در راه بود اره داداش الهام هم رفت .....شب بدی بود تو واسه من تعریف کردی که او چگونه بود ...یادم به چند روز پیش افتاد که سه تایی با هم چت کردیم ...می خندید می گفت تو هم خواهر منی هم خواهر مریم ....اره من شرمنده هستم کاری نمی تونم بکنم ....به مریم گفته بودی که واسه من ناراحتی به خاطر تجربه ای که داشتم .....چی می تونم بگم ....خودم هم خسته شدم ...خودم هم دیشب دلم می خواست داد بزنم ....مریم جونم می دونم دیگه از حرفهای من هم خسته شدی ولی عزیز دلم زندگی سراسر رنج است ....عزیز دلم از خدا می خواهم که هر چه زودتر صدای اون را بشنوی ....از خدا می خواهم که هر چه زودتر تو را با صورت خندون ببینم ...خدا جون باز هم صبر می کنم ....خدای مهربون من ...



|+| نوشته شده توسط الهام در یکشنبه سوم آبان 1388  |
 اسلام
امروز به اینکه مسلمونم واقعا افتخار کردم .یه حس خیلی خوبی دارم در مورد اسلام و مسلمون بودن.با اینکه دوستانم از ادیانهای مختلف هستند و  با هم رابطه های خیلی خوبی داریم و همیشه این را جز وظایفم می دونم که به عقائد مذهبی دیگران احترام بزارم .ولی امروز نمی دونم به حس جدید بود،می دونم تا اسلام واقعی خیلی خیلی فاصله دارم همه این ها را می دونم ولی می خواهم در مورد دینم حسابی تحقیق کنم و با جون و دل دستوراتش انجام بدم .و با اسلام واقعی آشنا شم نا با این اسلامی که این روزها هر کاری را به اسم و دین و مذهب انجام می دهیم.خدا جونم این روزها یه جور دیگه  واسم شده کاش می تونستم بیشتر در موردش توضیح بدم.

|+| نوشته شده توسط الهام در جمعه یکم آبان 1388  |
 بهونه.....
تلفنم زنگ می خوره ....صدایی را می شنوم که این روزها عجیب تمام فکر من را به خودش مشغول کرده .سلام عزیز دلم خوبی داداشی فدات شم....آره خوبم،زنگ زدم روز دختر را بهت تبریک بگم ....چند ثانیه نتونستم چیزی بگم ....آخه من که ....میگه فقط یه بهونه بود که صدات را بشنوم.عاشق این جور بهونه ها هستم .روز دختر را به همه دخترا تبریک میگم.


آنچنان خسته ام
كه
وقتي تشنه ام
با چشمهاي بسته
فنجان را كج ميكنم
و آب مينوشم
آخر اگر كه چشم بگشايم
فنجاني آنجا نيست
خسته تر از آنام
كه راه بيفتم
تا برايِ خود چاي آماده سازم
آنچنان بيدارم
كه ميبوسمت
و نوازشت ميكنم
و سخنانت را ميشنوم
و پسِ هر جرعه
با تو سخن ميگويم
و بيدارتر از آنَم
كه چشم بگشايم
و بخواهم تو را ببينم
و ببينم
كه تو نيستي
در كنارم.

|+| نوشته شده توسط الهام در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388  |
 صداهای مهیب و من

 هر ثانیه یک بار از ترس یه تکون شدید می خورم و به خودم می گم ای بابا ترس که نداره ....چقدر می ترسی دختر...ولی نمیشه هر بار بیشتر میشه .سه روزه که کبوترانی که کنار خونه همیشه به من آرامش می دادند خبری ازشون نیست .....سه روزه که از سکوت شب خبری نیست .....سه روز که شب با من حرف نزده ....سه روزه که واسه اولین بار از اون وقتی که اومدم اینجا احساس امنیت نمی کنم .........سه روزه که خونه های کناریم با شمع های کوچک تزئین شدند .....چند شب پیش کالج واسمون جشن گرفت ...من عاشق این چیز ها هستم ولی همین قدر هم می ترسم .دیشب هم دلم می خواست ببینم هم اینکه واقعا می ترسیدم ...ولی دل زدم به دریا رفتم مجتمع کنار خونه  نگاه کنم دوتا دختر کوچولو تقربیا 10 ساله ...با هم کلی صحبت کردیم واسم تاریخچه را توضیح داد .جالب بود . دیوالی هندی هاست یه چیز مثل چهارشنبه سوری خودمون ولی اصلا قابل مقایس نبست....صداها خیلی شدیدتر ....آسمون هر ثانیه یه رنگ میشه ....اینجا از نیروی انتظامی خبر نیست یادم میاد سالهای پیش که می رفتم چهارشنبه سوری پلیس از چند ساعت قبل راههای اصلی را مسدود می کرد ....کلی برخورد می کرد .از مغازه کنار خونه چند تا گرفتم ولی نه نتونستم بر ترسم غلبه کنم بی خیال شدم .....تجربه جالبی بود .با اینکه توی این چند روز خوب نخوابیدم ولی جالب بود .این هم از تاریخچه دیوالی :

دیوالی از جمله جشنهای هندوان است. دیوالی یک جشنواره پنج روزه هندوها است که در سراسر هند اجرا می‌شود و تاریخ اجری آن به زمانهای پیش از تاریخ بازمی‌گردد. طی روزهای قبل از جشن، تمام خانه‌ها پاکیزه و مرتب شده و پنجره‌ها برای خوشامدگویی به لاکشمی الهه توانگری و کامیابی گشوده می‌شوند. نام دیوالی، تحریف شده واژه دیپاوالی– دیپا به معنی نور و آوالی به معنای ردیف و صف - و در کل به معنای صفی از نور است. درواقع نمایش نور در این جشنواره یکی از جذابترین بخش‌های آن است. تمام خانه‌ها، از فقیرانه‌ترین کلبه‌ها تا اشرافی‌ترین کاخها، با نور نارنجی رنگ فانوسهایی به نام دیا برای تبریک و سلام به لاکشمی روشن می‌شوند. فانوس یا دیپ ، نشانه دانش است و افروختن چراغ دانش در بین مردم به معنای درک فلسفه هر روز خاص از این جشنواره و به عمل درآوردن این فلسفه، در زندگی روزمره‌است. طرحهای الوان رنگولی نقوشی سنتی و بسیار زیبا که در روزهای عید و مناسبتها، از دیرباز برای تزیین کف اتاق، حیاط و درگاه خانه‌ها، برای خوشامد گویی به خدایان ترسیم می‌شده‌است.این نقاشیها با پودرهای رنگ و توسط زنان اجرا می‌شده ‌است)، گل آرایی و آتش بازی، این فستیوال را که پیام آور شادی، نشاط و خوشبختی در سال جدید است، از شکوه و زیبایی خاصی برخوردار می‌کند. جشنواره دیوالی در ابعاد وسیع و تقریباً در تمام مناطق هند برگزار می‌شود و درواقع، پیش درآمد سال نو است. مراسم واقعی دیوالی در روز سوم اجرا می‌شود. در این شب ماه به کلی غروب می‌کند و تاریکی کامل آسمان را فرا می‌گیرد. در این تاریکی، دیوالی امکان تجلی واقعی خود را به دست می‌آورد.

در این روز مردم از لاکشمی، الهه ثروت، برای نعمات متعدد او سپاسگذاری می‌کنند و مراسم دعای شکرگذاری که پوجا نام دارد، هم در سپیده دم و هم هنگام غروب آفتاب انجام می‌گیرد. اعتقاد بر این است که الهه ثروت از خانه‌هایی که پاکیزه نبوده و به خوبی روشن نشده‌اند، دیدن نمی‌کند. بنابر این همه برای تمیز نگه داشتن خانه خود بسیار کوشش می‌کنند، درها و پنجره‌ها را باز میگذارند و تمام چراغها را روشن می‌کنند.

پس از مراسم دعا و عبادت که با سرود و اهدای هدایای مختلف به حضور خدایان همراه است و به جا آوردن عبادت در خانه، مردم به دیدار همدیگر رفته و به رد و بدل کردن شیرینی و هدیه می‌پردازند.

هنگام غروب، خانه‌ها و خیابانها با چراغها، فانوسها و شمعهای بی شمار تزیین می‌شود. و مردم در خارج از خانه‌ها گرد آمده و منتظر ورود الهه به داخل خانه و برکت بخشیدن به آن هستند. در این مدت آنها به آتش بازی و تماشای فانوسها می‌پردازند.

پ.ن:امروز چهار ماه شد .....به همین زودی گذشت ....چقدر زود عادت کردم .دلم بد جور تنگ شده ...بد جور دلم  لک زده واسه مامان و بابا....واسه تو که هر وقت با هم می رفتیم بیرون صدای سیستمت منو عصبانی می کرد واسه تویی که همیشه بهم می گفتی الهام بی خیال همه چیز فقط سعی کن تو همه لحظات زندگیت بخندی ....من خیلی از چیزها را از تو یاد گرفتم داداشی عزیز دلم دیشب کلی یادت کردم ....  داداش مهربونم .....واسه تویی که تو هم مثل من دور از خونه هستی الهه نازنینم.خیلی بد جور دلتنگتون شدم عزیزان من ....


|+| نوشته شده توسط الهام در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388  |
 گذر رمان
رو میزم ، یه مستطیل مشکی رنگه که هر از گاهی به آن نگاه می کنم تا اینکه گذر زمان را با چشم های خسته ام ببینم .چهار تا عقربه ای که دلم می خواهد آن را نگه دارم ،این روزها زمان واسم عجیب می گذرد ....کنارم کوهی از کتابهایی است که وقتی توشون غرق می شم گذر این مستطیل را متوجه نمی شم ....متوجه نمیشم که اره ساعت 3 نصفه شب و من هنوز نخوابیدم ...خواب واسم این روزها یه سرزمین دست نیافتنی است سرزمینی که فقط می تونم توش سه، چهار ساعتی سیر کنم حتی توی این مدت هم شخصیت های داستان سراغم می آیند ....نمی گذارند تنها باشم ...کارهایم را می نویسم که فراموش نکم .... چند تا کتاب جدید باز هم اولین بخش خرید روزانه است ....کنارم روزنامه ای است که دو سه روز فرصته باز کردنش را پیدا نکردم .......چشمام به شدت خسته هستند ....مثل جسمم .....ولی روحم دیگه خسته نیست ....این ترم بیست تا رمان ،نمایشنامه داشتم به کلی شعر ....هفته پیش که اینترنالها را دادم دلم می خواست تا می تونم استراحت کنم ......تقویمم را نگاه کردم نه فکر نمی کردم که دوباره دو هفته دیگه اینترنالهای دومه ...10 روز بعد هم فاینالها ...به همین زودی ترم یک تمام شد ...باورش سخته .....دیروز یه وورک شاپ گروهی داشتیم با حضور چندتا استاد برجسته ...در مورد شعر و ادبیات ..پانزده دقیقه زمانی بود که ما می تونستیم بنویسیم .....خیلی وقت بود که می خواستم خودم را امتحان کنم ولی فرصت نشده بود تا دیروز ....که وقتی شعرم را خوندم یه حس خوبی بهم دست داد حسی که الهام همه چیز را از نو شروع کن ...همه چیز را از نو بنویس ...همه چیز را با عشق بنویس ...عشق این روزها واسم یه ادویه شده که حتی موقعیکه که جزیی ترین کار ها را انجام می دهم این ادویه را نمی تونم حذف کنم ...حالا می فهم با عشق کار کردن چه معنی می ده ...با عشق زندگی کردن ...درس خوندن ....نمی دونم چرا اولبن نوشته ام غمگین بود ...ولی اینجا ثبت می کنم تا یادم بیاد که الهام دیروز چی نوشت الهام فردا چه خواهد نوشت همین ......
.When I was a little child 
I had many wishes 
All of the time I was in dream 
One of my wishes is to be younger I wish every day
 And made a lot of dream about it 
But when I become younger there is no wish 
The only thing I do just counting my wishes 
But never reach them 
اونها از ما خواستند که اون چیزی را که اولین بار به ذهنمون میاد بنویسیم حالا هر چیزی می تونست باشه به متن ادبی .....نمی دونم تصحیح نکردم دلم می خواست اصلش را اینجا بزارم .


|+| نوشته شده توسط الهام در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388  |
 کاش .....صحت نداشت .
ساعت 12 بود، هنوز دلم می خواست بخوابم یه لحظه گوشیم را که رو سایلنت گذاشته بودم نگاه کردم تاساعت بدونم و دوباره غرق شم در خوابی که خوب می تونست خستگی های من را کم کنه .چند تا شماره دیدم ،در حالت خواب و بیداری .....تماس گرفتم .....سلام چی عزیزم چی شده .....صدای شادی را نمی تونستم بشنوم یه لحظه گفت: ....این ها را  میشناسی ...گفتم نه مگه چی شده ...گفت هیچی تصادف کردن و مردن ....نمیدونم چه حسی بهم دست داد ...دلم می خواست بخوابم دبگه بلند نشم ....تلفن ها شروع شد ....نمی دونستم چی بگم ....دو تا پسر تقریبا 20 ساله ایرانی تصادف کرده بودند ...یکی از اونها مرده بود ...یکی هم تو بیمارستان بود ...10 روز بود که اینجا اومده بودند ....فقط ده روز بود که آغوش مادرشون را ترک کرده بودند ....ده روز بود که واسه خودشون کلی برنامه ریزی کرده بودند ...ده روز زمان کمی هست واسه مادری که تازه می خواست با دوری پسرش کنار بیاد .....ولی از امروز دیگه باید با این دوری زندگی کنه .....نمی دونم چی بگم ....از صبح تا حالا یه حس بدی دارم ....حسی که میگه الهام چی میشه ....چی میشه ...سرگذشت آدمها ....این دنیا چقدر به ما اجازه میده که باشیم .......فلسفه زندگی و مرگ چیه ؟گیج زدم ...اینقدر فکر کردم ....تجزیه و تحلیل کردم ......از اون لحظه ای که این خبر را شنیدم فقط دعا می کنم که خانواده اش ......چرا اینقدر شعار می دم ...حتی تصورش هم واسم سخته .....یه لحظه تصورش هم حسابی بهم می ریزتم ......دنیا کاش به ما اجازه می دادی...کاش به ما امون می دادی ....امون می دادی که حالا که قرار بریم باد می گرفتیم  .....کاش خیلی چیزها را یاد می گرفتیم بعد بلیط دستمون می دادن مگه نه ......؟با اینکه عاشق سفرم ولی این سفره یه خیلی واسم عجیبه پر از راز .....یه جور خاصه .....
|+| نوشته شده توسط الهام در شنبه هجدهم مهر 1388  |
 تمام شد....
سه شب بود که نخوابیده بودم.روزهای سختی بود دیروز دو تا امتحان داشتم .امروز هم سه تا که هر کدومشون هم تقریبا چند قسمت می شدند .تقریبا 20 تا عنوان امتحان دادم ....تجربه جالبی بود سیستم جدیدی واسم بود .در عوض چند تا نمایشنامه و رمان خوب خوندم از شکسپیر ، جان میلتون،.....واقعا این روز ها خستگی را با تمام وجود احساس کردم ....خونه به شدت منفجر شده ......آخر هفته است و دو روز تعطیل ...ولی کلی کار باید انجام بدم .....لباسها بد جور دلتنگ دست های من هستند .......خرید .....نمی دونم فقط می دونم که باید یه روز واسش بزارم ....یه روز هم بخوابم .....دوشنبه هم که اول هفته است کلاس ها دوباره شروع میشه .....
پ.ن:ممنون از همه دوستانی که اظهار نظر کردند در مورد نوشته قبلی .ببخشید که نتونستم جوابتون بدم ....خودتون بهتر می دونید که وقتی امتحان هست همه چیز خود به خود تعطبل میشه ......واسه همتون بهترین ها را آرزودارم.


|+| نوشته شده توسط الهام در جمعه هفدهم مهر 1388  |
 واسه یه دوست

واسه کسی که یه روز عزیزترین دوستم بود .

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط الهام در شنبه یازدهم مهر 1388  |
 
 
بالا